کورمال کورمال دنبال چیزی می گردم تا دستم سرمای شیشه ی قرصها رو حس می کنه . شیشه رو جلوی صورتم می گیرم چشامو تنگ می کنم و سعی می کنم نوشته های روی شیشه رو با جزئیات بخونم ، کاری که هیچ وقت تو روشنایی انجام ندادم !
دستمو می کشم رو لباسا ، از سرو صداشون کت محمدو تشخیص می دم ، از تو جیبش یه نخ سیگار بر می دارم . تکیه می دم به دیوار و یواش یواش سر می خورم تا سرمای سرامیک کم کم وجودمو فرا می گیره .
محمد با سیگار عشقبازی می کنه . دودا رو چند ثانیه ای نگه می داره بعد خیلی آروم دهنشو باز می کنه ، سرشو تکیه می ده و با حالت متفکرانه ای به دودایی که از دهنش بیرون میاد نگاه می کنه .
در این حالت تنها راه اتصالش به این دنیا پس زدن دوداییه که انگار توشون دنبال رویاهای دور و درازش می گرده .
گاهی دلم براش می سوزه ، حالت آدمی رو داره که به زور از رویاهاش کنده شده و انداختنش درست وسط یه زندگی غیر رویایی !
اونم از هر فرصتی برای غرق شدن تو رویاهاش استفاده می کنه . تو این مواقع بیشتر از همیشه احساس تنهایی می کنم . فکر می کنم همه ی اینا تقصیر منه ، بعد نیاز به حرفهایی دارم که محمد سالهاست دیگه نمیگه .
زندگی با یک مرد ناراضی که خودشو به درو دیوار بکوبه ، فحش بده ، داد بزنه و ... خیلی راحت تر از زندگی به یک مرد ناراضیه که تو خودش فرو می ره .
کم کم هوا داره روشن می شه ، پیکر مرد ناراضی من داره تکون می خوره و فکر اینکه روحش داره به جسمش بر می گرده حس حسادتمو تسکین می ده .
حالا وقتشه که کنارش دراز بکشم و نقش یک همسر راضی رو بازی کنم .
چهار دست و پا به سمت سطل آشغال می رم و سیگار مچاله شده رو دور می اندازم .