بين مسواکها دنبال مسواک دسته قرمز خودم مي گردم همين طور که تو آينه به صورتم نگاه مي کنم .
" چقدر تغيير کردم " آخرين باري که خودمو تو آينه ديدم يه جور ديگه بودم ،
" جوونتر و حتي شايد خوشگلتر "به چين و چروکهاي زير چشمم دست کشيدم ، اوليش وقتي زير چشمم جا خوش کرد که ...
...نمي دونم چندمين بار بود يا حتي سر چي که با علي دعوام شد ، حوصله ي مزخرف بافي هاشو نداشتم ، از خونه زدم بيرون ، رفتم خونه ي بابا
" چقدر دلم براي تنهايي هاش مي سوخت " برام چايي آورد ، حرفهاي خوب و مهربون زد ، حتي وقتي زدم زير گريه سرمو گذاشت روي شونش و موهامو نوازش کرد ،
"شونه هاي محکم و قويشو دوست داشتم " وقتي آرومتر شدم بهم قول داد که هميشه پشتمه ، گفت که نمي ذاره هيچ کس دختر کوچولوي قشنگشو اذيت کنه ، گفت ميره با علي صحبت مي کنه ببينه حرف حسابش چيه چرا اينقدر روح گل نازشو آزار مي ده ...
" چقدر احساس آرامش کردم ، چقدر سبک شدم " اشکامو با دستاش پاک کرد ، به دستاش بوسه زدم ...
فردا صبح قرار بود با هم بريم محل کار علي تا بابا باهاش صحبت کنه ، صبح زودتر از بابا بيدار شدم که چايي درست کنم و يه صبحونه ي مفصل .
ساعت 8 بود ولي بابا هنوز بيدار نشده بود ، تعجب کردم ، چون بابا هيچ وقت ديرتر از 8 از خواب بيدار نمي شد .
رفتم تو اتاقش ،
" تو خواب لبخند قشنگي رو صورتش بود " صورتشو بوسيدم
يــــــــــــــــــــــــــــــخ بــــــــــــــــــــــــــــود ..........................خون تو رگهام منجمد شد ، صداش کردم ، تکونش دادم ، التماسش کردم ،
" مگه نگفتي هميشه پشتمي ، تو رو خدا پاشو بابا ... "اشکهام مي ريخت رو صورتش ...
آره اولين چروک اون روز زير چشمم افتاد ...
آينه رو مي شکنم تا ديگه ياد گذشته نيفتم ...
ياد ترانه ي
فرهاد مي افتم ...
مـي بـيـنـم صـورتـمــو تـو آيـنـــــــه
بـا لـبـي خـسـتـه مـي پـرسـم از خودم
ايـن غـريبـه کيـه از مـن چي مي خواد
اون بـه مـن يـا مـن به اون خـيـره شدم
بـاورم نـمـي شـه هــر چـي مـي بـيـنـم
چـشـامـو يـه لـحـظـه رو هـم مـي ذارم
بـه خـودم مـي گـم کـه ايـن صـورتـکـه
مــي تــونــم از صــورتــم ورش دارم
مــي کـشـم دسـتـمــو روي صــورتـــم
هــر چــي بـايـد بـدونـم دسـتـم مـي گـه
مـنـــو تـوي آيـنــــه نـشـــون مـــي ده
مـي گـه ايـن تـويـي نـه هـيـچ کس ديگه
جـاي پــاهــاي تــمــوم قــــصـه هــــا
رنـگ غـــربــت تـو تـمـوم لـحـظـه هـا
مــونــده روي صــورتــت تـا بـدونـي
حـالا امـروز چـي ازت مـونـده بـه جـا
آيـنـه مـي گـه تـو هـمـونـي که يه روز
مي خواستـي خورشيدو با دست بگيـري
ولـي امـروز شـهـر شـب خـونـت شـده
داري بـي صـدا تـو قـلـبـت مـي مـيري
مــي شـــکـــنـــم آيـنـه رو تـا دوبـاره
نــخــواد از گذشـتـه هـا حـرف بـزنـه
آيـنـه مـي شـکـنـه هـزار تـيکه مي شه
امـا بـاز تـو هـر تـيـکـش عـکـس مـنـه
عـکـسـا بـا دهـن کـجـي بـهـم مـي گــن
چـشـــم امـيـــدو بـبـر از آســـمــــون
روزا بـا هــم ديـگــه فـرقــي نـــدارن
بـــوي کـهـنـگـي مـي دن تـمـامـشــون
.......