تنهایی
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/٤/۳۱ 

کورمال کورمال دنبال چیزی می گردم تا دستم سرمای شیشه ی قرصها رو حس می کنه . شیشه رو جلوی صورتم می گیرم چشامو تنگ می کنم و سعی می کنم نوشته های روی شیشه رو با جزئیات بخونم ، کاری که هیچ وقت تو روشنایی انجام ندادم !
دستمو می کشم رو لباسا ، از سرو صداشون کت محمدو تشخیص می دم ، از تو جیبش یه نخ سیگار بر می دارم . تکیه می دم به دیوار و یواش یواش سر می خورم تا سرمای سرامیک کم کم وجودمو فرا می گیره .
محمد با سیگار عشقبازی می کنه . دودا رو  چند ثانیه ای نگه می داره بعد خیلی آروم دهنشو باز می کنه ، سرشو تکیه می ده و با حالت متفکرانه ای به دودایی که از دهنش بیرون میاد نگاه می کنه .
در این حالت تنها راه اتصالش به این دنیا پس زدن دوداییه که انگار توشون دنبال رویاهای دور و درازش می گرده .
گاهی دلم براش می سوزه ، حالت آدمی رو داره که به زور از رویاهاش کنده شده و انداختنش درست وسط یه زندگی غیر رویایی !
اونم از هر فرصتی برای غرق شدن تو رویاهاش استفاده می کنه . تو این مواقع بیشتر از همیشه احساس تنهایی می کنم . فکر می کنم همه ی اینا تقصیر منه ، بعد نیاز به حرفهایی دارم که محمد سالهاست دیگه نمیگه .
زندگی با یک مرد ناراضی که خودشو به درو دیوار بکوبه ، فحش بده ، داد بزنه و ... خیلی راحت تر از زندگی به یک مرد ناراضیه که تو خودش فرو می ره .
کم کم هوا داره روشن می شه ، پیکر مرد ناراضی من داره تکون می خوره و فکر اینکه روحش داره به جسمش بر می گرده حس حسادتمو تسکین می ده .
حالا وقتشه که کنارش دراز بکشم و نقش یک همسر راضی رو بازی کنم .
چهار دست و پا به سمت سطل آشغال می رم و سیگار مچاله شده رو دور می اندازم .


کلمات کلیدی:
 
حافظ
ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۳/۱/۳۱ 

شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش
که تا یکدم  بیاسایم  ز دنیا  و  شر  و  شورش


کلمات کلیدی:
 
گريه
ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۳/۱/۱٧ 

بچه که بودم خیلی حاضر جواب بودم .
هنوزم وقتی چند دقیقه فیلمی که از بچگی دارم رو می بینم خندم می گیره .
با مامان که بودم انقدر حاضر جوابی می کردم تا عصبانی می شد ، اونم خیلی زود ... بعد صداش می رفت بالا ، به محض اینکه یک کم تن صداش بالا می رفت بغض می کردم ، می ترسیدم جواب بدم و یهو بغضم بترکه ، پس دیگه چیزی نمی گفتم و فقط چند دقیقه طول می کشید تا بزنم زیر گریه و انصافا گریه ای می کردم . الان بچه ها که گریه میکنن کافیه حواسشونو پرت کنی تا یادشون بره اصلا برای چی گریه می کردن ولی من نه .
اونقدر گریه می کردم تا مامان می اومد بغلم می کرد و سرمو رو سینه اش می ذاشت اونقدر نازم می کرد تا هق هق ام آروم بگیره ...
مادر بود دیگه ! خداییش گریه ام بیشتراز چند دقیقه طول نمی کشید ، دلش طاقت نمی آورد صدای گریه امو گوش بده .
هنوزم همون جوری ام . هنوزم وقتی صداشو بالا می بره بغض می کنم ، بعضی وقتا هم می زنم زیر گریه ولی نه من دیگه می ذارم صدای گریه امو بشنوه ، نه اون دیگه منو تو بغلش آروم میکنه .
هی تو !
اگه یه روز عصبانی شدی و تن صدات بالا رفت ، منتظر گریه ام نمون ، به آغوشت احتیاج دارم !


کلمات کلیدی:
 
کم آوردم !
ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٢/٧/٢٥ 

نمی تونم بنويسم ديگه !
واقعا وقتشو ندارم گرچه هيچ وقت نمی تونم از اينجا دل بکنم ولی ناچارم يه مدت ...
هر وقت بتونم می نويسم .
برای همتون آرزوی موفقيت می کنم .


کلمات کلیدی:
 
فاصله !
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٢/٧/۱٠ 

- امروز میخوام با مامان و بابام برم تئاتر! آخ جون حتما بهمون کلی خوش میگذره !
- خوش به حالت. اما من علاقه ای به تئاتر ندارم. خیلی کسل کننده به نظر میاد.
- چی داری میگی ؟!! بالاخره پنج شنبه دور هم جمع میشیم و خوش میگذرونیم!
- امیدوارم بهتون خوش بگذره. خانواده ی من علاقه ای به تئاتر ندارن.
- تعطیلات دو هفته ی دیگه کجا میرید ؟
- هیچ جا .. خونه ایم.
- ما میریم دوبی! بابا میخواد برام از اونجا یه عالمه جهیزیه بخره !‌ 
- چقدر خوب! من ترجیح میدم به مامانم کمک کنم.
- این کفش بهم میاد ؟ کلی پول دادم بابتش !
- آره خیلی قشنگه.
- امروز بهت زنگ میزنم! باشه ؟!
- نه ! تلفنمون قطعه !
- خرابش کردی دوباره ؟!
- .... آره !
- میخوای پالتوی منو بپوشی ؟ دستهات داره میلرزه ! آرزو ؟ تو چرا انقدر خسیسی ؟
- نه ممنون! سردم نیست.
- با ماشین برسونمت ؟ هوا واقعا سرده !
- نه مرسی ! سیما ؟ میشه ازت خواهش کنم کاغذهایی که میریزی دور بیاری برای من ؟
- به چه دردت میخورن ؟
- تو که میخوای بریزی دور ..! خوب بیارشون برای من دیگه !
- باشه!
- ممنون.
- با بچه ها فردا میریم کافی شاپ. حتما بازم نمیای و ...؟
- آره! باور کن تو خونه یه عالمه ظرف نشسته هست.
- کلاس زبان چی شد‌ ؟ اسم نمی نویسی ؟ دیر میشه ها !!
- مهم نیست. نه ! به زبان زیاد علاقه ندارم.
- چرا هیچ وقت آنلاین نمیشی ؟
- مممم ... وقت نمی کنم دیگه !
- کتابهای این ترم رو خریدی ؟
- نه ! هنوز فرصت نکردم.
- من دارم میرم انقلاب .. واسه توام بگیرم ؟
- نه ! ممنون! حالا فعلا جزوه می نویسم.
- صبح استخر رو کرایه کنم میای خونمون ؟
- من از آب متنفرم! ممنون.
- حتما واسه نمایش کانون هم نمیای ؟ بابا سه کورس تاکسی بیشتر نیست!
- نمیدونم شاید اومدم .. خط اتوبوس نداره ؟
- خسیس جان با تاکسی بیا خوب ..!
- اتوبوس راحت تره! امنیتش بیشتره یعنی !
- باشه! فقط خواهشا این یکی رو تشریف بیارید! الانم میرم ماشینو بیارم با من
بحث نکن ! هوا سرده میرسونمت! تا حالا هم سوار این ماشین جدیدم نشدی ..
- ببین ممنون! میرم خودم ... وایستا ..!! سیما !! آخه ....
- ...
- ...
- بپر سوار شو!
- چطوری باز میشه ؟
- صبر کن خودم الان برات بازش می کنم!
- ممنون!
..............

- اینجا رو ببین! بریم اینجا یه نوشیدنی داغ بخوریم ؟ نیگاه کن ! یه عالمه پسر خوش تیپ!
- سیما ؟ من فقط اندازه ی بلیت اتوبوس پول دارم ...
- ...........


کلمات کلیدی:
 
یه دقیقه زندگی ..
ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٢/٦/۳۱ 

این دفعه دیگه خیلی تصمیمش جدی بود ! از پله ها آروم آروم می رفت بالا .. خودش هم میدونست که این دفعه با دفعات قبل خیلی فرق داره اما نمیدونست چرا ! تند تند نفس می کشید. انگار صدای ضربان قلبش پیچیده بود تو فضای راه پله ها .. سر و صدای چندانی نبود ! فقط صدای هوی هوی باد که از کنار در پشت بام میومد داخل آپارتمان .. سرش گیج می رفت! نگاهشو نمی تونست رو یه نقطه متمرکز کنه ! چند لحظه بعد روی سکو ایستاده بود. نفسش بند اومده بود اما اینبار دیگه دستهاش نمی لرزید! فقط به آسمون نگاه می کرد. شاید مردم توی خیابون هم به اون نگاه می کردند ! پاهاش لب سکو بود و دستهاش تو آسمون معلق! سرش هنوز گیج می رفت ... قلبش خیلی تند میزد اما دستهاش هنوز نمی لرزید! میدونست که نباید به هیچ چیز فکر کنه ... هیچ چیز !! دیگه نمیخواست اینبار منصرف بشه ! نه ! این دفعه دیگه آروم بود ... آسمون آبی بالای سرش بدون ابر بود ! صاف صاف ..!
چشمهاشو بست ... یه نفس عمیق کشید و ..............................................
تو همه ی اعضای بدنش یه ضربه ی محکم احساس کرد !!! صدای سوت ممتد توی گوشش پیچیده بود ! همه ی بدنش درد میکرد! دور و برش پر شده بود از آدم! همهمه ی اطراف رو خیلی خوب می دید اما نمی تونست حرفی بزنه ! ضربان قلبش کند شده بود! دستهاش شل شده بودند! نمی تونست راحت نفس بکشه ! دور و برش همه انگار فریاد می کشیدن اما اون چیزی جز بوق ممتد نمی شنید! سرش انگار خیس خیس شده بود .. قدرت فکر کردن نداشت! فقط میدونست که خونریزی داخلی کرده چون تلو تلو خوردن خون رو تو همه ی وجودش احساس میکرد !! مردی که بالا سرش بود انگار هوار می کشید!! وقتی که مرد به بدنش دست زد و دستهاش قرمز شد فهمید که همه ی بدنش پاره پاره شده ... دیگه میدونست که فرصت چندانی نداره... از شدت درد فقط ناله میکرد ... نگاهش کم کم تار می شد .. میخواست زنده بمونه !!! اشک تو چشمهاش جمع شده بود ... دلش میخواست با همه ی وجودش فریاد بزنه و به همه بگه که کمکش کنن زنده بمونه ... اما فایده نداشت .. صدای بوق ممتد و درد .. یه درد کشنده ناشی از خرد شدن همه ی استخوانها .......... گریه میکرد و با ناله میخواست بفهمونه که میخواد زنده بمونه .. اما دیگه خیلی دیر شده بود ....... خیلی !


کلمات کلیدی:
 
اينست ...
ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٢/٦/٢۸ 

- آره خوب ،
من اعصابم ضعیفه ،
حساسم ،
بعضی چیزا راحت می تونه اشکمو در بیاره ،
می تونه از شدت بغض خفم کنه ...
دست خودم نیست خیلی وقتا ،
عصبی می شم ،
ولی چه کار می تونم بکنم ؟
چه جوری خودمو تخلیه کنم ؟
دوست ندارم فقط برای اینکه به اطرافیانم ثابت کنم قوی هستم
بغضهامو تو گلوم بشکنم
و گریه هامو تو دلم بکنم .
اون وقته که با خودم می گم :
بذار همه بدونن ،
من آدم ضعیفی هستم !
من اونی نیستم که تو می خوای ،
من نمی تونم مواقعی که بهم احتیاج داری باهات باشم ،
من خیلی وقتا مجبورم سکوت کنم تا بغضم نشکنه ...

- من اگه تو رو همونطوری که هستی بخوام چی !؟


کلمات کلیدی:
 
غرق شدم ...
ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٢/٦/۱۸ 

بی مروت ضربه ی دوم رو محکم تر از اولی زد !
حس کردم تمام بدنم شل شد ، انگار سبک شدم .
یه چیزی افتاد بیخ گلوم و بدنمو کشید تا رسید به یه جایی و دو تا دست دستامو گرفتن و کشیدن بالا .
با اینکه می فهمیدم اطرافم چی می گذره ولی حتی حال باز کردن چشامم نداشتم ، یکی مرتب دستامو باز و بسته می کرد ، به قدری خشن این کارو انجام می داد که حس می کردم هر لحظه ممکنه دستام از کتفم جدا بشن .
آب از دهنم می ریخت بیرون و کم کم احساس می کردم که راحت تر می تونم نفس بکشم ، ولی چشامو که باز کردم از دیدن اون همه آدم بالا سرم نزدیک بود دوباره پس بیفتم .
یکی کلید کرده بود دهنمو باز کنه ، ولی چون می دونستم می خواد چه کار کنه مقاومت می کردم !
یه دفعه یه سیلی دیگه اومد تو گوشم و فکم شل شد ، یه چند دقیقه ای هم زیر تنفس مصنوعی اجباری بودم تا اینکه تونستم چشامو باز کنم و بشینم .
آخیش ... می تونم نفس بکشم !
چشام که به وسط استخر افتاد ، دیدم یکی دیگه داره اون وسط غرق می شه ولی نمی دونم چرا هیچ کس به دادش نمی رسید ، انگار هیچ کس نمی دیدش .
بابا یکی بره نجاتش بده ، داره غرق می شه .
یه دفعه نفسم بالا نیومد ، این روح من بود که داشت غرق می شد ...


کلمات کلیدی:
 
Cross my heart
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٢/٦/۱۱ 

اولی دلش گرفته .. زانو زده رو زمین و داره زیر لب حافظ زمزمه می کنه. دست خودش
نیست. اشک تو چشمهاش جمع شده. دومی داره MetaL گوش میده. یه پک به
سیگارش میزنه و قه قه می خنده .
اولی میگه : دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس !
دومی میگه : اوه Yes !!
اولی میگه : به خدا دوستت دارم! نرو ! بمون !
دومی میگه : تو فنچ میخوای باقی بمونی؟ بابا اینقدر کتاب شعر نخون!
اولی میگه : من دلم گرفته .. تنهام !
دومی میگه : بدم بکشی ؟
اولی میگه : چشمهای تو منو جادو کرده ! بدون تو نمیتونم. ببین میخوای به پات
بیفتم و التماس کنم؟
دومی میگه : تو رو خدا منو نخندون ! دوره زمونش دیگه گذشته ! یه Civik بخر برام
دوستت دارم اونوقت.
اولی میگه : آره شهرمون قشنگ نیست. مردمش لباسهای شیک نمی پوشن...
دومی میگه : ببین عقب مونده بمون. من میخوام برم!
اولی میگه : از صبح تا شب کار می کنم. تو فقط باش! قول میدم زندگیمون قابل
تحمل باشه.
دومی میگه : مگه من چی کم دارم از اون سیاه سوخته که داره تو تلویزیون قر
میده ؟
اولی میگه : شبها شمع روشن می کنم. برات آیت الکرسی میخونم. به نفس کشیدنت
محتاجم.
دومی میگه : بیخیال ! بابا دمت گرم !
اولی میگه : بیا از اول بسازیم. من دیگه جون ندارم گریه کنم .. التماست می کنم!
دومی میگه : نه دیگه ! دفعه قبلی واسه هفت جدم بس بود !
اولی میگه : دریای عشق همیشه شهامت میخواد !
دومی میگه : جمعش کن بابا ! عشق کیلویی چنده ؟!!
اولی میگه : میشینیم لب حوض .. هندونه میخوریم. به صدای پرنده ها گوش میدیم!
دومی میگه : اه اه اه ! حالم از خونه ی قدیمیت بهم میخوره !
اولی میگه : اگه بری .. من با این سیب و شمع چجوری کنار بیام ؟
دومی میگه : چند تا شماره بده ! ماشینم که داری (:
اولی میگه : چرا دروغ گفتی بهم ؟ من شکسته شدم. داغون شدم !
دومی میگه : ببین دیگه نمیخوام گذشته هام تکرار بشه ! انقدر هم فکر نکن!
برات خوب نیست (:
اولی میگه : ترسو نباش! دل و جرئت داشته باش ! خواهش می کنم بمون ...
دومی میگه : اینا رو بعدا؛ ایمیل بزن برام !‌‌ ((:
اولی میگه : دلم گرفته ... دلم گرفته !! منو تنها نذار ...!
دومی میگه : ... (:
اولی میگه : واسه اون چشمها حاضرم همه ی زندگیم رو بدم ! فقط بمون پیشم.
دومی میگه : تکراری نبود این یه تیکه ؟! ((:
اولی میگه : خدا بالا سرمون هست .. کمکمون می کنه !
دومی میگه : اوهوم ! اما دفعه قبلی عشقمو گرفت ازم آخه ..
اولی میگه : عشق گرفتنی نیست .. قلبت کافیه عاشق باشه!
دومی میگه : من ریسک نمی کنم ! تو هم تو توهمات زندگی نکن بیخودی.
اولی میگه : یه روز نگاهمون میخوره بهم دوباره !
دومی میگه : اه بابا ولم کن !
اولی میگه : چشمهای من همیشه به جاده دوخته ست ....
دومی یه پک به سیگارش میزنه و میگه :
... بابا شاعر ((:


کلمات کلیدی:
 
تابلو !
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٢/٦/٢ 

ای بی عرضه ! می دونستم بر ميگردی و به گه خوردن می افتی .
خاک بر اون سرت کنن که اينقدر بی جربزه ای . توی بچه ننه و از اين عرضه ها ؟ نخير ! از اول می دونستم تو اصلا آدم اين حرفا نيستی ، ريز می بينمت ضابلو ! می دونی چيه اصلا ؟ من از همچين آدمايی متنفرم ، انقدر کم اراده و ضعيفی که نتونستی فقط چند دقيقه رو حرفات بمونی !
برو جوجه ! اون وقت فکر کردی با اين اراده ی قوی بهت زن هم ميدن ؟!!! نکنه به مخيله ی مبارک خطور کرده که پدر مادرم منو از تو جوب پيدا کردن ؟
ببين اصرار نکن که اصلا امکان نداره راضی شم . من ازت بدم اومده ، اصلا همچين پسری معلومه هميشه کلاهش پس معرکه اس ، وقتی تو يه مسئله ی ساده کم مياری ديگه وای به حال زندگی !!! با اون می خوای چه کار کنی ؟!
يه وقت التماس نکنی که من کوتاه بيا نيستم ، مگه من مث توام که خودمو بندازم تو مسير باد هر جا می خواد منو ببره ؟ هان ؟
فلانی گفت : دو روز باهاش قهر کن آدم بشه ، اون يکی گفت : آشتی کن گناه داره ، بعدی گفت : بزن تو سرش خودش حساب کار دستش مياد ، يکی هم گفت : آخی ، نازی ، نزنش !
بنده هم که موش آزمايشگاهی جنابعالی تا يکی يکی تجربيات اطرافيانتو روم امتحان کنی .
نـــــــــــــــــــــــــــــــه ! من ديگه نيستم .
بگو ببينم حالا با کدومشون حرف زدی که اومدی نازمو بکشی ؟ هان ؟
چی ؟!!
موبايلتو اينجا جا گذاشتی ؟!!!!!!!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امروز تولد عزيزترين شخص زندگيمه !
بابا جونم تولدت مبارک !
به اندازه ی تموم دنيا دوست دارم .


کلمات کلیدی: